محدث كیست؟
محدث به معنای الهام گیرنده و گوش فرا دهنده به حدیث فرشتگان است.
علمای عامه در کتب خود نقل کردهاند که عبدالله بن عباس آیهی «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی» (1) را بدین گونه قرائت میکرده است:
«و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی و لا محدث ». (2).
دانشمندان شیعه و سنی همگی قائل به وجود محدث در اسلام میباشند و معتقدند که بعد از پیامبر اکرم یقیناً بشری محدث باید وجود داشته باشد؛ انسانی که تمام گفتار و کردارش مطابق فرامین الهی و مورد تصدیق و تصویب خدایی است.
هم صحبت و هم راز چنین فردی، آن فرشتهای است که واسطهی فیض از جانب خداست و شخص محدث آنچه دستور میگیرد با کمال فرمان پذیری به آنها عمل میکند.
اعتقاد ما شیعیان این است که ائمهی اطهار همگی محدث میباشند. (3).
دانشمندان سنی نیز قائلند بر این که بعد از پیامبر اکرم بشری محدث باید وجود داشته باشد تا فرشتگان به او حدیث گویند، و از جانب خدای تعالی راههای حق و باطل را به او نشان دهند. علمای عامه میگویند، کسی را که- بعد از رسول خدا- هم صحبت فرشتگان است، خود پیامبر اکرم معین فرموده است و آن شخص، عمر است! (4).
لیکن ما شیعیان معتقدیم که آن شخص محدث بعد از پیامبر وجود مقدس علی سلام الله علیه است. (5).
در اینجا چند روایت از کتب اهل سنت- که در آنها به کلمهی محدث اشاره شده است- ذکر میکنیم:
بخاری در صحیحش در مناقب عمر بن خطاب میگوید:
«قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: لقد کان فیمن کان قبلکم من بنی اسرائیل رجال یکلمون من غیر ان یکونوا انبیاء فان یکن من امتی منهم احد فعمر». (6).
پیامبر اکرم فرمود: در دوران قبل از اسلام مردانی از بنی اسرائیل محدث بوده اند، بدون اینکه از انبیا باشند، و از امت من عمر محدث میباشد».
مسلم در صحیحش در فضائل عمر تقریبا با همین مفهوم، از رسول خدا روایت میکند:
«قد کان فی الامم قبلکم محدثون، فان یکن فی امتی منهم احد فان عمر بن الخطاب منهم». (7).
پس موضوع محدث بودن یک مسئلهی اسلامی است نه مذهبی، زیرا فریقین (شیعه و سنی) در این مطلب هم رأی و هم سخن هستند، و طبق روایاتی که ذکر شد، و احادیث دیگر به وجود شخص محدث از طرف علمای سنی نیز کاملاً تصریح شده است، ولی آنچه بسیار شایان توجه و دقت میباشد، این است که در پایان تمام این روایات، راویان سنی، نام عمر بن خطاب را ملحق و اضافه نمودهاند. تشخیص اینکه آیا عمر محدث بوده است یا علی، کار بسیار سهل و آسانی است، زیرا نمونهی گفتار هر یک از آنان که در تاریخ ضبط است روشنگر این مسئله میباشد.
کسی که در بستر احتضار پیامبر به رسول خدا میگوید:
«ان الرجل لیهجر» (8).
«یعنی این مرد (مقصود پیامبر است) هذیان میگوید»، گفتارش بخوبی نشان میدهد که آیا استاد او فرشته است یا از نزد خود سخن میگوید.
محدثه بودن فاطمه (س)
از محمد بن ابی بکر رحمة الله پرسیده شد: آیا ملائکه غیر از انبیا با کس دیگر نیز گفتگو میکنند؟ گفت بله، حضرت مریم پیامبر نبود در حالی که ملائکه با او سخن گفتند، و ساره همسر حضرت ابراهیم ملائکه را دید و آنها به وی دربارهی اسحاق و پس از او دربارهی یعقوب بشارت دادند در صورتی که او نیز پیامبر نبود، و فاطمه علیهاالسلام نیز با وجود اینکه پیامبر نبود ولی فرشتگان با او سخن میگفتند. (9)
امام صادق علیهالسلام فرمود:
فاطمه علیهاالسلام از آن جهت محدثه نامیده شد که فرشتگان بر او فرود میآمدند و با او گفتگو میکردند همان گونه که با مریم بنت عمران گفتگو میکردند، آنها به فاطمه میگفتند: ای فاطمه! همانا خداوند تو را برگزیده، و از پلیدیها تطهیر نموده، و تو را بر زنان دو عالم برتری داده است، پس ای فاطمه! خدایت را سپاسگزار بوده وی را عبادت نما. (10) آنها با یکدیگر گفتگو میکردند، شبی فاطمه (س) به آنها گفت: آیا آنکه در این آیه، نسبت به زنان دو عالم، فضیلت و برتری داده شده، مریم دختر عمران نبوده است؟
فرشتگان گفتند: مریم بزرگ و برگزیدهی زنان زمان خود بوده ولی خداوند تو را بر تمامی زنان دو عالم از اولین تا آخرین ایشان برتری بخشیده است. (11)
این روایت را عدهای از دانشمندان نقل کرده اند. در برخی از احادیث تصریح شده است به اینکه: جبرئیل هم صحبت حضرت صدیقه سلام الله علیها بوده است. روایات وارده در این موضوع صریحاً حاکی از این است که بعد از رحلت پیامبراکرم از خداوند متعال برای تسلی خاطر حضرت زهرا علیهاالسلام، فرشتگان را هم صحبت و مأنوس او گردانید، و در این مورد حضرت صادق میفرماید:
«… ان فاطمه مکثت بعد رسول الله خمسة و سبعین یوما و قد کان دخلها حزن شدید علی ابیها، و کان جبرئیل یاتیها فیحسن عزاها علی ابیها، و یطیب نفسها، و یخبرها عن ابیها و مکانه و یخبرها بما یکون بعدها فی ذریتها، و کان علی یکتب ذلک فهذا مصحف فاطمة». (12).
«فاطمه (س) بعد از رحلت پیامبر اکرم بیش از 75 روز زنده نماند، و غم جانسوز داغ پدر قلب او را لبریز کرده بود، به این جهت جبرئیل پی در پی به حضورش میآمد و او را در عزای پدر سلامت باد میگفت، و تسلی بخش خاطر غمین زهرا بود؛ و گاه از مقام و منزلت پدر بزرگوارش سخن میگفت، و گاه از حوادثی که بعد از رحلت او بر ذریهاش وارد میگردید خبر میداد؛ و امیرالمؤمنین سلام الله علیه نیز آنچه جبرئیل املاء میکرد همه را به رشتهی تحریر در میآورد، و مجموعهی این سخنان است که به مصحف فاطمه (س) موسوم گردید».
روایت دیگری در کتاب کافی، از حضرت صادق سلام الله علیه به این شرح نقل شده است:
«ان الله تبارک و تعالی لما قبض نبیه دخل علی فاطمة من وفاته من الحزن ما لا یعلمه الا الله عز و جل، فارسل الیها ملکا یسلی منها غمها و یحدثها….». (13).
«هنگامی که خدای تعالی پیامبرش را قبض روح فرمود، از غمهای گرانباری که قلب زهرا را در مصیبت پدرش فراگرفت، جز خدای عز و جل کسی آگاه نبود. به این جهت حق تعالی فرشته ای را مونس زهرا سلام الله علیها فرمود که تسلی بخش غمهای او و هم صحبت او در تنهایی او باشد.»
در زیارت آن حضرت نیز وارد شده است:
«السلام علیک ایتها التقیة النقیة، السلام علیک ایتها المحدثة العلیمة». (14).
پینوشت:
(1) و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته و الله علیم حکیم، سوره حج، آیه 52.
(2) صحیح بخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، ح 3413؛ تفسیر قرطبی، ج 12، ص 79؛ الدرالمنثور، ذیل آیهی 52 از سوره حج، ج 4، 366.
(3) اصول کافی، ج 1، ص 176؛ الاختصاص، ص 328-329؛ خصال صدوق، ج 2، ص 474؛ و بسیاری از مصادر دیگر.
(4) صحیح بخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، ح 3413؛ صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب 2 من فضائل عمر، ح 23؛ الدرالمنثور، ذیل آیه 52 از سوره حج؛ و بسیاری از مصادر دیگر.
(5) الاختصاص، صفحات 275، 286، 287، 329؛ کنز الفوائد، ص 176 و 177؛ بصائر الدرجات، ص 321- 324؛ بحارالانوار، ج 26، ص 67- 70؛ و بسیاری از مصادر دیگر.
(6) صحیح بخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، ح 3413.
(7) صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب 2 من فضائل عمر، ح 4411.
(8) ابوحامد غزالی و سبط بن جوزی حنفی چنین روایت میکنند:
«و لما مات رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال قبل وفاته بیسیر: ائتونی بدواة و بیاض لاکتب لکم لاتختلفوا فیه بعدی. فقال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر» (یعنی: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کمی پیشتر از وفاتش فرمود: برای من دوات و کاغذ بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من با یکدیگر اختلاف نکنید. عمر گفت: این مرد را رها کنید، او هذیان میگوید.) (سر العالمین و کشف ما فی الدارین، ص 21، تذکرة الخواص، ص 62).
جسارتی که عمر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نموده به قدری فضاحت بار است که محدثین عامه سعی در کتمان عبارت وی نموده و میگویند: «عمر چیزی به پیامبر گفت که معنایش این بود که درد بر پیامبر غلبه نموده است». (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 51).
ابن ابی الحدید پس از نقل این ماجرا میگوید: این حدیث را بخاری و مسلم در صحیحهای خود نقل کرده اند و محدثین همگی بر صحت آن اتفاق نظر دارند. گرچه این حدیث در چاپهای امروزی این دو كتاب حذف شده است!!
مسلم در صحیح خود بدون اینکه به نام عمر اشاره کنند میگوید: در پاسخ پیامبر گفتند: «ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یهجر» (رسول خدا هذیان میگوید). (صحیح مسلم، حدیث 3090).
ماجرایی که به آن اشاره شد چهار روز قبل از فوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز پنجشنبه اتفاق افتاده است. حفاظ عامه بطرق مختلف روایت کردهاند که ابن عباس میگریست و از این ماجرا با عبارت «رزیة یوم الخمیس» (مصیبت روز پنجشنبه) یاد مینمود.
بعضی از علمای عامه بقدری جاهلانه در توجیه این گفتههای عمر برآمده اند که باید نام آن توجیهات را عذرهای بدتر از گناه گذارد. عبدالباقی در حاشیهی صحیح مسلم میگوید: «علمایی که دربارهی این حدیث سخن گفته اند عبارت عمر را (یعنی جسارت وی به پیامبر را) نشانهی علم و فضیلت و دقت نظر عمر میدانند، چون عمر ترسید از اینکه پیامبر مطالبی بنویسد که ای بسا آنان از انجام آن عاجز باشند و لذا مستحق عقوبت گردند، چون اگر پیامبر مینوشت، آن اوامر نص میشد و دیگر در مقابل آنها نمیشد اجتهاد کرد!»
(9) کشف الغمة، ج 2، ص 94؛ بحارالانوار، ج 26، ص 79؛ بحارالانوار، ج 43، ص 79.
(10) اصل آیهی قرآن چنین است: «یا مریم ان الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک علی نساءالعالمین یا مریم اقنتی لربک واسجدی و ارکعی مع الراکعین» سورهی آل عمران، آیهی 42 و 43.
(11) علل الشرایع، ج 1، ص 182؛ جلاءالعیون شبر، ج 1، ص 150؛ بحارالانوار، ج 43، ص 78؛ دلائل الامامة، ص 10 و 11.
(12) اصول کافی، ج 1، ص 241؛ بصائر الدرجات، ص 153-154؛ بحارالانوار، ج 22، ص 546.
(13) اصول کافی، ج 1، ص 240؛ بحارالانوار، ج 22، ص 545.
(14) اقبال الاعمال، ص 624؛ بحارالانوار، ج 97، ص 195.