خاتون جنت

فاطمه خاتون جنت ناگهی

پیش سید رفت در خلوتگهی

گفت کرد از آس دستم آبله

یک کنیزک از تو می‌خواهم صله

تا مرا از آس رنجی کم رسد

تا کیم از آس چندین غم رسد

وی عجب در پیش صدر روزگار

بود آن ساعت غنیمت بی شمار

دست بگشاد و ببخشید آن همه

هیچ ننهاد از برای فاطمه

یکی دعاش آموخت زیبا و عزیز

گفت این بهتر تو را زان جمله چیز

آنکه او از فقر فخر آمد عزیز

کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز

گر سر دین داری ای بی پا و سر

راه دین است زین ره در گذر

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

نشان بی نشان

گلی که از بوی او زنده دل ما سواست

زیور گلزار قدس در حرم کبریاست

هم نفس مصطفی هم قدم مرتضی است

دختر شمس الضحی همسر بدر الدجی است

ماه شب چارده، مدار هشت و چهار

طایر قدسی پرید شبی ز نه آسمان

دانه‏‌ی عصمت بچید ز شاخسار جنان

جان جهان بازگشت همره جان جهان

یافت اگر مصطفی نشانه‌ی بی نشان

گرفت خاتم نگین ز دست پروردگار

درخت خلقت بداد میوه‏‌ی امید را

کفو نبوت بزاد سوره‏‌ی توحید را

به مالی فانی خرید دولت جاوید را

که مه در آغوش مهر کشید خورشید را

دگر «وحیدی» بس است همین یکی از هزار

وحیدی خراسانی

حریم خواص

یا رب یا رب به کریمی تو

به صفات کمال و رحیمی تو

یا رب به نبی و وصی و بتول

به تقرب و شان دو سبط رسول

یا رب به عبادت زین عباد

به زهادت باقر علم و رشاد

یا رب یا رب به حق صادق

به حق موسی، به حق ناطق

یا رب یا رب به رضا شه دین

آن ثامن ضامن اهل یقین

یا رب به تقی و مقاماتش

یا رب به نقی و کراماتش

یا رب به حسن شه بحر و بر

به هدایت مهدی دین پرور

کاین بنده مجرم عاصی را

وین غرقه‏‌ی بحر معاصی را

لطفی بنما و خلاصش کن

محرم به حریم خواصش کن

رحمی بنما به دل زارش

بگشا به کرم گره از کارش

شیخ بهایی

زهره‏‌ی برج رسالت

مصطفی تاج است و حیدر تاجدار فاطمه

گوهر سبطین احمد گوشوار فاطمه

ایزد یکتا به ساق عرش اعلی برنگاشت

نام پاک و عزت و شأن و وقار فاطمه

ام سبطین است و جفت مرتضی سلطان دین

زهره‏‌ی برج رسالت مه عذار فاطمه

پیش سرو قامتش شرمنده طوبای بهشت

عرشیان تکبیر گویان بر شمار فاطمه

آسمان را دامن از در و گهر پر کرده اند

تا شبی از شوق گرداند نثار فاطمه

تا ابد گردد مشام اهل جنت مشکبو

زلف حورالعین گر افشاند غبار فاطمه

معدن در ولایت منبع فیض خدا

در شفاعت عالمی چشم انتظار فاطمه

چون به محشر بر شفاعت لب گشاید لطف دوست

بخشد از رحمت گناه دوستدار فاطمه

صد تبارک گفت نقاش ازل تا برنگاشت

طلعت زیبا و زلف مشکبار فاطمه

زیور تاج امامت زیب شاهان وجود

گوهر زهرا و در شاهوار فاطمه

طاهر طهر مطهر، ظل نور لم یزل

آیت تطهیر شد نازل به دار فاطمه

زد «الهی» چنگ در دامان عصمت کز نشاط

مست ناب کوثر است از جویبار فاطمه

الهی قمشه ای

شفیعه محشر

به برج معرفت گردون درخشان اختری دارد

به جیب خود سپهر عشق تابان گوهری دارد

به باغ وحی و بستان نبوت گلبنی باشد

که آن گلبن هزاران باغ گل در هر پری دارد

به بستان ولایت تازه سرو قامتی بینی

که آن قامت چو غوغای قیامت محشری دارد

فلک زان حلقه‏‌ی گیسوی مشکین چنبری گیرد

ملک زان نرگس شهلای رضوان ساغری دارد

جحیم از قهر او بر دشمنانش شعله افروزد

بهشت از لطف او بر دوستانش کوثری دارد

وقارش بر قد و بالای عصمت زیوری بندد

شکوهش بر سر از سلطان عزت افسری دارد

در آفاق حقیقت اخترش را بهترین طالع

که چون شاه ولایت برگزیده همسری دارد

امیر دین از آن برج ولای آسمان رفعت

به از مه یازده تابنده مهر انوری دارد

بلی دخت پیمبر طهر اطهر شافع محشر

به طالع یازده رخشنده ماه و اختری دارد

ز غوغای قیامت کی هراسد شیعه‏‌ی پاکش

که چونان عصمت کبری شفیع محشری دارد

عجب نبود «الهی» را گر ایمن باشد از دوزخ

که از مهرش دلی روشن چو مهر خاوری دارد

الهی قمشه ای

میوه‌ی عرفان

صدیقه‏‌ی کبری گهر درج رسالت

ام النجبا، واسطه العقد جلالت

بر چرخ الوهیت خورشید عدالت

اسم الله اعظم، شرر دیو ضلالت

یک مظهر لاهوتی در یازده حالت

یک حجت یزدانی با یازده برهان

نورش ازلی بود از انوار الهی

در جلوه گری بود به آثار الهی

گردید عیان از رخش اسرار الهی

دو دیده او دیده‌ی بیدار الهی

در باغ هدی شاخه‏‌ی پربار الهی

شاخی که ببار آید از او میوه‏‌ی عرفان

امروز جهان شد متشکر ز جهاندار

امروز برافروخته رخ احمد مختار

امروز عیان شد رخش از پرده‏‌ی اسرار

امروز از او نور خدا گشت پدیدار

جبریل ندا داد که هان جلوه‌ی دلدار

ای دلشدگان دلشدگی رفت به پایان

ای مظهر حق آینه‏‌ی یازده مظهر

ای پیکر نورانی تو روح مطهر

ای دختر پیغمبر، ای همسر حیدر

ای چهره‏‌ی زیبای تو آرایش محشر

امروز به مدح تو سخن رفت مکرر

بر درگه فرزند تو سلطان خراسان

محمد تقی سرائی جهرمی

خاتون هفت پرده

شاه رسل چو فاطمه، گر دختری نداشت

بی شبهه آسمان حیا اختری نداشت

گر خلقت بتول نمی‌کرد کردگار

در روزگار شیر خدا همسری نداشت

از این دو گر یکی نه به هستی قدم زدی

این یک به راستی زنی، آن شوهری نداشت

بی دختر پیمبر ما عرصه‌ی حیا

مانند امتی است که پیغمبری نداشت

بی دختر پیمبر ما، نو عروس دهر

خوش دلفریب بود ولی دختری نداشت

خاتون هفت پرده که در هشت باغ خلد

عصمت هر آنچه گشت چو او خواهری نداشت

الا که آن شفیعه‏‌ی محشر به راستی

تاب سخا و فقر علی، دیگری نداشت

جانها فدای او و دو پور گرامیش

و آن شوی تا جدار وی و باب نامیش

ای بانوی حریم شهنشاه لا فتی

ای معجر تو عصمت، و ای حجله‌ات حیا

ای گوشواره‏‌ی تو دُر اشک بی کسان

گلگونه‏ی تو خون شهیدان کربلا

ای مریم دو عیسی و چرخ دو آفتاب

ای معدن دو گوهر و مام دو مقتدا

همخوابه‏‌ی علی و جگر گوشه‏‌ی نبی

مخدومه‏‌ی خلایق و محبوبه‏‌ی خدا

کابین تو فرات و عیال تو تشنه لب

میراث تو فدک، حسین تو بینوا

میرزا محمد شفیع، وصال شیرازی

شرق توحید

امروز تشعشع خدایی

در ساحت قدس کبریائی

افتاده ز ماورای افلاک

بر چهره‌ی پاک شاه لولاک

سر می‌زند آفتاب سرمد

در خانه‏ی کوچک محمد

از مطلع غیب و شرق توحید

خورشید حیاء و دین درخشید

گردید عیان جمال یزدان

آنچه پس پرده بود پنهان

این عید مبارک است و مسعود

چون فاطمه است طرفه مولود

حورای بهشت و آدمی روی

افرشته‏‌ی خلد و احمدی خوی

چون چشم گشود چشم بد دور

از ماه رخش تلألؤ نور

پر کرد زمین و آسمان را

بیت الشرف فرشتگان را

آنگونه که اختران افلاک

پاشند ز نقره نور بر خاک

نور رخ این فرشته‏‌ی پاک

از خاک رود به بام افلاک

ای روح عظیم آسمانی

وی نام تو نام جاودانی

ای تاج سر زنان عالم

وی مفخر دودمان آدم

از جوهر قدس تار و پودت

از نور محمدی، وجودت

معیار کمال زن توئی تو

مقیاس جلال زن توئی تو

ای نادره‏‌ی دُر بحر رحمت

آویزه‏‌ی گوشوار عصمت

خیاط ازل ز حجله‏‌ی غیب

در طارم نور غیب لا ریب

چون مشعل وحی را برافروخت

پیراهن عصمت تو را دوخت

ای پاره‏‌ی پیکر پیمبر

هم مادر و هم خجسته دختر

ای دختر بهترین پدرها

وی مادر برترین پسرها

ای همسر شاه شهسواران

نفس نبوی و روح قرآن

وی خلقت تو بزرگ آیت

پیوند نبوت و ولایت

ای گنج هزار گونه گوهر

وی خوانده تو را خدای، کوثر

نسل تو نگاهبان دین است

بر تاج تو یازده نگین است

شاه شهدا که بر سر دین

بگذاشت نگین و تاج خونین

یک پاره‏‌ی پاک از تن تست

پرورده‏‌ی شیر و دامن تست

خونی که به شیر تست معجون

جز رنگ خدا نگیرد آن خون

اسلام که روز او بشد شب

دادی تو گره به زلف زینب

ای بر فلک پیمبری ماه

خورشید کمین کنیز درگاه

در قدر ز کائنات برتر

با فضه کنیز خود برابر

چون پیرهن عروسی خویش

دادی به زنی گدا و درویش

از سندس سبز جامه‏‌ی نور

کز سوزن نور بخیه زد حور

جبریل ز باغ خلد آورد

حورای بهشت بر تنت کرد

تا تاج طلا نشان خورشید

زیب سر ماه هست و ناهید

تا خیل ستاره دسته دسته

در هودج نقره ای نشسته

نور رخ دختر پیمبر

تابد به همه جهان سراسر

لطف تو چو مهر جاودان باد

بر عالمیان نگاهبان باد

زین نغز چکامه‌ی «ریاضی»

گشتند خدا و خلق راضی

سید محمدعلی ریاضی یزدی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا